تبليغاتX
فروغ سحر

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

 

آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

 

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟

 

« بال » وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

 

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز میپرسمت از مسئله ی دوری و عشق

 

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

 

تقدیم به : سید شکیب زیرک

+ نوشته شده بتاریخ  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 14:33  بدست جمال | 

ساعت بمان نرو

دیگر زمان زیادی نمانده است

باید کمی ستاره ببینم در آسمان

باید نهال خنده بکارم به روی لب

تا انتهای خط

راهی نمانده است

تیک تاک عمر من

آه ای دقیقه های عجول و فراری ام

رخصت نمی دهید ؟

باید برای خنده بیابن بهانه ای

ای لحظه های عزیزم شما چرا

فرصت نمی دهید ؟

بر من چه کارهای زیادی که مانده است

زین خیل آرزوی فراوان دور دست

ناگه چه دیر شد

زین فرصتی که نمی آیدم به دست

آخر کجا شدند

ایوان و چای و حوض

وآن کودکی که پر از خاطرات سبز

از دست رفته اند

ساعت تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو

باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض

با چترهای بسته ، بجویم سرشک ابر

آیینه ، خنده های من از یاد برده است

باید دوباره بیابم نشان عشق
گویی که سالهاست

من با کسی ، که نه

گویی که با خودم

من قهر بوده ام

دیگر لواشکی ، به دلم پر نمی کشد

قاشق زنی ، به پشت پنجره ، قاشق نمی زند

بادبادکی به آسمان سپیدم نمی رود

دیگر دلم ، ز روی آتش گرمی نمی پرد

قلک شکستنی ، مرا به ثروت بی حد نمی برد

اینک من و دقایقی که پر از شاید و اگر

در انتظار چه ؟

خود نیز مانده ام

بی پرده با تو بگویم عزیز دل

یک شب چه کودکانه به خوابی سپید و پاک

ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام

در این زمانه آدم بزرگ ها

من سخت گشته ام

گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است

از آن همه امید و خنده و احساس پاک و ناب

از لذت نشستن در حوض لحظه ها

چیزی نمانده است

باید شروع کنم

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام

یک نقطه می نهم

اینک منم

بر پا و استوار در آغاز خط نو

خوش خط تر از گذشته

آری منم ، که دفتر عمرم نوشته ام

بد خط ، سیاه ، خط خورده

کسی را گناه نیست

آه ای خدای من

از دفتر حیاتی چند برگ عمر من

چند صفحه مانده است ؟

دیگر گلایه بس

باید دو کاسه آب ، بریزم به پشت سر

باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم

باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای

تا هست دفتری

تا مانده برگ نو

باید تمام ورق های رفته را

خط خورده یا سیاه

دیگر ز یاد برم

دیگر مدادرنگ سیاهی نمی خرم

یک جعبه ابرنگ

و آنگه مدادرنگی و نقاشی حیات

آبی آسماه

سرخی به گونه ها

زردی به آتش و سبزی به زندگی

اینک منم ، قلبم به دست

خطاط لحظه ها

نقاش عمر خود

ساعت نماند و رفت

در این دو روز عمر

پیروز آن کسی

که در دفتر حیات

تکلیف هر چه بود

این مشق زندگی

زیبا نوشت و رفت

تقدیم به : آذرخش

+ نوشته شده بتاریخ  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 12:27  بدست جمال | 

دو دوست در بیابان همسفر بودند . در طول راه با هم دعوا کردند . یکی دیگری را سیلی زد . دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود ، بدون هیچ حرفی بر روی شن نوشت :

 " امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد . "

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند . ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد ، اما دوستش او را نجات داد . او بر روی سنگ نوشت :

" امروز بهترین دوستم زندگی ام را نجات داد . "

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید :

" چرا وقتی تو را سیلی زدم ، بر روی شن نوشتی و حالا بر روی سنگ مینویسی ؟ "

دوستش پاسخ داد :

" وقتی دوستی تو را ناراحت می کند بر روی شن بنویس تا بادهای بخشش آن را پاک کند ، ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ بنویسی تا هیچ بادی آن را پاک نکند . "

 

تقدیم به : سیاوش

+ نوشته شده بتاریخ  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 14:2  بدست جمال | 

سنگ ،

 

همان قدر كه پتك هم شكسته شود

 

دل ،

 

همان قدر كه سنگي سينه را بخراشد

 

نگاه ،

 

نگاهي كه چشم هايش را گم كرده باشد

 

و حالا فرياد ،

 

همان قدر كه سنگ هم بشكند

 

پايان ، پايان .

 

شاعر : سید محمد جواد ابطحی

تقدیم به فاطمه

+ نوشته شده بتاریخ  جمعه 20 مرداد1385ساعت 10:34  بدست جمال | 

الهی سینه ام را غم گرفته

دل غمدیده ام ماتم گرفته

شکستم در گذرگاه زمانه

همه جای دلم شبنم گرفته

طلوع زندگانی حزن بارید

غروب زندگی را غم گرفته

شبانگاهان به تاریکی بنالم

چرا این زندگی ماتم گرفته

همه جای جهان در خواب نازند

تب شعرم همه عالم گرفته

نشستم گوشه ای با حزن و اندوه

دو چشمم اشک از شبنم گرفته

گرفتار غمی دیرینه ام من

که این غم را همه عالم گرفته

 

شاعر : عبدالرسول بلاغی

تقدیم به فاطمه

+ نوشته شده بتاریخ  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 10:31  بدست جمال | 

زندگی زیبا بود

اگر این زشتی ها ، به سیه چال زمان می پیوست

و اگر عالم فانی به حیات ابدی می پیوست

گل نرگس ، اگرش عمری بود

هجر عاشق ، اگرش وصلی بود

قلب ظالم ، اگرش مهری بود

یا اگر فصل بهاری به خزانی نرسد

یا که آئینه نمایان نکند موی سپید

اگر از عالم دیگر برسد بوی خوشی

یا که عالم همه جایش گل بود

خار اگر بود ، به زیر گل بود

یار اگر بود ، کنار دل بود

عشق اگر بود ، وفا حاصل بود

زندگی زیبا بود

اگرش ...

تقدیم به : همیشه بهار

+ نوشته شده بتاریخ  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 17:21  بدست جمال | 

نمی دانم چرا امّا دلم امشب پریشان است ؟

و چشمانم مثال جویباری

سرکشان از اشک سرشار است ؟

نمی دانم ولی امشب مثال دختر کولی

نگاهم روی آئینه است

من امشب همچو مستانِ غریبِ شهرِ بی آرام

می سوزم ، ولی هرگز نمی نالم

تو ای سرکش ، تو ای همچون پریزاد شبانگاهان

دلم را زیر پایت همچنانِ شیشه بشکستی

و خندیدی

و خندیدی و من نالان

میان خنده های شومِ جغدینت

هزاران بار نالیدم

بیا اشکم ببین اکنون و با چشمانِ خونبارت

که سرشار از هزاران رنگ و نیرنگ است

مرا بار دگر مجنون عشقت کن

تو ای ظالم بیا امشب بیا در

دادگاه عشق

طناب دار را اکنون ، بیا بر گردنم بگذار

که محکومم به اعدامی که هرگز مرگ در آن نیست

تو ای ظالم

خدای عشق را از قلب من کندی

و در هنگامه ی نفرت فرو کردی

تو همچون کینه جویانی که از هر انتقامی سخت می خندی

و گریان می کنی چشمی ، پریشان می کنی قلبی

و اینک دانه های نفرتی در سینه پاشیدم ، اگر روید

جهان عشق را یکجا بسوزاند

از این پس دیگر هرگز عشق را باور نخواهم داشت

و ( عین ) عشق را در کوره های عشق خواهم سوخت

سپس ( شین ) را در اعماق وجود خاک خواهم برد

و با ( قاف ) قایقی میسازمش دوّار و در گردابه ی تاریخ

خواهم برد و نفرین خدای عشق بر روحت

که روحت با فریب عشق خندان است

نمی دانم چرا امّا دلم امشب پریشان است ؟

شاعر : عبدالرسول بلاغی

تقدیم به یونس

+ نوشته شده بتاریخ  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 11:40  بدست جمال | 

خردادی های عزیز تولدتون مبارک

تقدیم به مهتاب

+ نوشته شده بتاریخ  جمعه 5 خرداد1385ساعت 9:54  بدست جمال | 

رفتی و از رفتن تو ، قلب آئینه شکسته

کوچه ها در خلوت شب ، پنجره ها همه بسته

آسمان خاکستری رنگ ، بغض باران در نگاهش

خنجری در سینه دارد ، توده ی ابر سیاهش

بی تو من ، از نسلِ ، بارانم ، بارانم ، بارانم

چون ابرِ ، بهارانم ، گریانم ، گریانم ، گریانم

بی تو من با ، چشم گریان ، سیل غم برد ، آشیانم

خواب سرخِ ، بوسه هایت ، مینشیند ، بر لبانم

تقدیم به فاطمه

+ نوشته شده بتاریخ  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 17:28  بدست جمال | 
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سر ها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

 وگر دستِ محبت سوی کس آزی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

که سرما سخت سوزان است .

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگِ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! مهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد .

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم .

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت میدهد ، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .

به تابوت ستبر ظلمت نه تویِ مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سر ها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهایِ بلور آجین .

زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،

غبار آلود مهر و ماه ،

زمستان است .

تقدیم به مهدی

+ نوشته شده بتاریخ  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 19:28  بدست جمال | 

تولد همه اردیبهشتی ها و خودم مبارک

فردا تولد منه    

تقدیم به سامان

+ نوشته شده بتاریخ  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 14:51  بدست جمال | 

دلِ من دیگر چو مردابی ست

راکد و ساکت و آرام و خموش

نه از او شعله کشد موج و شتاب

نه در او نعره زند خشم و خروش

 

گاهگه شاید یک ماهی پیر

مانده و خسته در او بگریزد

وز خرامیدنِ پیرانه خویش

موجکی خرد و خفیف انگیزد

 

یا یکی شاخه ی کم جرئتِ سیل

راه گم کرده پناه آوَرَدَش

و ارمغانِ سفری دور و دراز

مشعلی سرخ و سیاه آوردش

 

بشکند با نفسی گرم و غریب

انزوای سیه و سردش را

لحظه ای چند سراسیمه کند

دل آسوده ی بی دردش را

 

یا شبی کشتیِ سر گردانی

لنگر اندازد در ساحل او

نا خدا صبح چو هشیار شود

بار و بن برکند از منزل او

 

یا یکی مرغ گریزنده که تیر

خورده در جنگل و بگریخته چُست

دیگر اینجا که رسد زار و ضعیف

دست و پایش شود از رفتن سست

 

همچنان محتضر و خون آلود

افتد آسوده ز صیاد بر او

بشکند آینه ی شفافش

ماهیان حمله برند از همه سو

 

گاهگه شاید مرغابی ها

خسته از روز بر او خیمه زنند

شبی آنجا گذرانند و سحر

سر و تن شسته و پرواز کنند

 

ور نه مرداب چه دیدست به عمر

غیر شام سیه و صبحِ سپید ؟

روز دیگر ز پس روز دگر

همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟

 

 ای بسا شب که به مرداب گذشت

زیر سقفِ سیه و کوته ابر

تا سحر ساکت و آرام گریست

باز هم خسته نشد ابرِ ستبر

 

و ای بسا شب که بر او می گذرد

غرقه در لذّتِ بی روحِ بهار

او به مه می نگرد ماه به او

شب دراز است و قلندر بیدار

 

مَه کند در پس نیزار غروب

صبح روید ز دل بحرِ خموش

همه این است و جز این چیزی نیست

دلِ بی حادثه ی بی جر و جوش

 

دفترِِ خاطره ای پاک ، سپید

نه در او رُسته گیاهی نه گلی

نه بر او مانده نشانی نه خطی

اضطرابی ، تپشی ، خون دلی

 

ای خوشا آمدن از سنگ برون

سر خود را به سرِ سنگ زدن

گر بُوَد دشت ، گذشتن هموار

ور بُوَد دره ، سرازیر شدن

 

ای خوشا زیر و زبر ها دیدن

راه پُر بیم و بلا پیمودن

روز و شب رفتن و رفتن شب و روز

جلوه گاه ابدیّت بودن

 

دل من امّا چون مردابی ست

راکد و ساکت و آرام و خموش

نه در او نعره زند موج و شتاب

نه از او شعله کشد خشم و خروش

 

تقدیم به فاطی

+ نوشته شده بتاریخ  جمعه 25 فروردین1385ساعت 12:50  بدست جمال | 

تولد همه فروردینی ها مبارک

تقدیم به نازی جون

+ نوشته شده بتاریخ  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 14:51  بدست جمال | 

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده بتاریخ  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 19:2  بدست جمال | 
باز بر آمد به کوه ، رایت ابر بهار

سیل فرو ریخت سنگ ، از زبر کوهسار

باز به جوش آمدند ، مرغان از هر کنار

فاخته و بوالملیح ، صلصل و کبک و هزار

طوطی و طاووس و بط ، سیره و سرخاب و سار

هست بنفشه مگر ، قاصد اردیبهشت

کز همه گلها دمد ، پیشتر از طرف کشت

وز نفسش جویبار ، گشته چو باغ بهشت

گوئی با غالیه ، بر رخش ایزد نوشت :

کای گل مشکین نفس ، مژده بر از نو بهار

دیده نرگس به باغ ، باز پر از خواب شد

طره سنبل به راغ ، باز پر از تاب شد

آب فسرده چو سیم ، باز چو سیماب شد

باد بهاری بجست ، زهره ی وی آب شد

نیمشبان بی خبر ، کرد ز بستان فرار

نرمک نرمک نسیم ، زیر گلان می خزد

غبغب این می مکد ، عارض آن می مزد

گیسوی این می گشد ، گردن آن می گزد

گه به چمن می چمد ، گه به سمن می وزد

گاه به شاخ درخت ، گه به لب جویبار

لاله در آمد به باغ ، با رخ افروخته

بهرش خیاط طبع ، سرخ قبا دوخته

سرخ قبایش به بر ، یک دو سه جا سوخته

یا که ز دلدادگان ، عاشقی آموخته

کش شده دل غرق خون ، گشته جگر داغدار

نرگسک آن تشت سیم ، باز به سر بر نهاد

بر سر سیمینه تشت ، طاسک زر بر نهاد

در وسط طاس زر ، زرین پر بر نهاد

بر پر زرین او ، ژاله گهر بر نهاد

تا شود آن زر خشک ، از گهرش آبدار

چون ز تن سرخ بید ، گشت عیان سرخ باد

از فزعش ارغوان ، در خفقان اوفتاد

نامیه همچون طبیب ، دست به نبضش نهاد

پس بن بازوش بست ، ز اکحل او خون گشاد

ساعد او چند جا ، ماند ز خون یادگار

کنیزکی چینی است ، به باغ در نسترن

سپید و نغز و لطیف ، چو خواهرش یاسمن

ستارگانند خرد ، به هم شده مقترن

و یا گسسته ز مهر ، سپهر عقد پرن

نموده در نیم شب ،به فرق نسرین نثار

بلبلکان زوج زوج ، زیر و بم انگیخته

صلصلکان فوج فوج ، خوش به هم آمیخته

پشت به غم داده خلق ، در نعم آویخته

تیغ تعنت ز قهر ، بر الم آهیخته

خورده به هم جام می ، با دف و تنبور و تار

بلبل بر شاخ گل ، نغمه سراید همی

نغمه اش از لوح دل ، زنگ زداید همی

شاهد گلزار را ، خوش بستاید همی

نی غلطم کو چو من ، مدح نماید همی

بر گل تاج کرم ، میوه شاخ فخار

شاعر : قاآنی

تقدیم به فاطی

+ نوشته شده بتاریخ  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 18:26  بدست جمال |